چرا؟(تقدیم به کسانی که منتظر یارند)

 

چرا این درد، پایانی ندارد؟

چرا سخت است و آسانی ندارد؟

چرا در دل فقیری گشنه مانده

که عشق است نان او،نانی ندارد؟

چرا در محبس دل هیچکس نیست

چه زندانی که  زندانی ندارد؟

کدامین درد بر عاشق نیامد

که درد عشق درمانی ندارد

خوشا عاشق و معشوق جفا کار

که این دو هیچ همخوانی ندارد

خوشا خالق که آورد عشق ما را

چه زیبا او که همسانی ندارد

خوشا آن تن که عشقش جان من شد

خوشا این تن که او جانی ندارد

خوشا این دل که چشمش مانده بردر

نه یاری و نه مهمانی ندارد

فریاد ز فرداها

 

چون سرخ گلی دیدم در پهنه باغ خویش               

فرمان،شدش حاصل،از کام و زبان کیش

گفتا که برو ای دوست برچین گل بی خار             

او دوست شود یارا حاصل شود از او یار

برخواست تن دست و بر خواست ز او فریاد          

خونش ز درون حبس برخواست و شد آزاد

خاری که نبود و بود در پیکره آن گل                  

فریاد ز فریادش فریاد زجان گل

آن وقت که خون دست بر پیکره ام می خورد         

فکر من و بس هوشم در یاد و خیالت برد

آن روز که دنیایم با عشق تو شیرین شد                

آن روز که غلب من آری ز غم و کین شد

آن روز تو گل بودی در پهنه ی این بستان             

گفتم که بیا جانا جان تن من بستان

تو دعوت این تن را با عشق پذیرفتی                   

غمگین شدم از کارت غمگین شدی و گفتی

ای عاشق دلخسته معشوق سخن گوید                    

بشنو ز زبان او کاو نیک تو را جوید

چون مهر زیاد آمد بر هر کس و هر ناکس              

بی مهری او آید بی مهر شود آنکس

گفتم که عزیز دل اینگونه نکن با ما                      

گفتی که روم اکنون آیم به سخن فردا

امروز همان فرداست،دیروز همان فرداست            

 فریاد که  فرداها  قطره  شده و دریاست

دور نزدیک

دور نزدیک(تقدیم به کسانی که نیستند و هستند)

 

رفتن تو

باعث دوری تو از من نشد

در نهان خانه قلب

عشق ورزیدن به تو

هیچ وقتی

کمتر از این تن نشد

دوری ما

آخر نزدیکی است

قلب های ما

به هم پیوند خورد

آن خدای خوب ما

این عشق را

بر زمان و روزگار ما سپرد

حاصل این دوری

ای معشوق من

هیچ

جز نزدیکی دلها نبود

عشق را

یاد جهانی داده ایم

یک جهان این عشق را

در ما ستود

عشق وتنهایی(سروده ای از امین عسگری)

عشق و تنهایی(تقدیم به عاشقان تنها)

 

تو را دیدم

مرا دیدی

و آنجا عشق زیبا شد

به چشم آسمان خویت

به قلب پر ز پروازم

من این احساس را دیدم

و این احساس معنا شد

نفهمیدم زمان کی رفت

به سرعت روز فردا شد

نگاه خیره ام بر تو

زمان حال دنیا شد

در آن لحظه که زیبایی

 مرا محو تماشا کرد

مصاف عشق و تنهایی

 درون قلب غوغا کرد

به خود گفتم که ای تنها

 دگر وقت رهایی شد

و این نزدیکی زیبا

 به جبران جدایی شد

مرا لمس همین احساس

مثال خواب  و رویا بود

تو حرفی را زدی آنجا

که دور از آرزو ها بود

تو گفتی دوستت دارم

مرا از خود برون راندی

تو بعد از سال ها با عشق

درون قلب من ماندی

مرگ

مرگ(تقدیم به کسانی که از مرگ نمی ترسند)

 

پرسش بسیار

بی جواب راست

هر شب من را

با خودش آراست

آبی دریا

سبزی جنگل

سرخی آتش

به راستی کدامین ردا را

بعد مرگ

می پوشم

جام زهر آلود

باده مستی

آب پاکیزه

قبل مرگم کدام این ها را

با دلی پر آه می نوشم

بعد مرگم تو را چه احوالیست

شادی از اینکه جای من خالیست

یا که از فرط گریه و اندوه

قطره اشکی

در دو چشمت نیست

چه کسی بر سر مزار من

سخت می نالد؟

آسمان چشم

از کدامین سمت

با دلی پردرد می بارد؟

شاید امشب

پایانم باشد

شاید فردا

شاید دگری از شب ها

شاید هیچ وقت نمیرم من

همیشه زنده در دل مردم

نامم همیشه بر لب ها

پرسش و پرسش

شاید و شاید

مرگ این واژه غریب و تلخ

روز نزدیکی

به سراغ همه

می آید.